آن وقت ها فقط خدا ، خدا بود
وقتی عشقت در شعرم می نشست
به کوچه می زدم با توپ پلاستیکی
و گلی که همیشه کوچک بود .
آن وقت ها فقط خدا ، خدا بود
ظهر ها بزرگ آدم ها خواب می خوردند
و تاپ تاپ شعرم بر دیوار
لقمه را در گلویشان گیر میداد
شلوارم را چپه می پوشم
کسی مرا نشناسد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 22:56  توسط بهزاد جلالي
|
