تبليغاتX
جلالي

جلالي

ادبيات و هنر

دردمندانه

علی (ع) که خبر از مرگ خود داشت وقتی صبح روز نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت

به مسجد می رفت با خود می خواند  که :

کمربند خود را برای مردن محکم ببند که مرگ به دیدارت خواهد آمد

و در همان روز چنان عمل می کرد که گویی هیچ حادثه ای در راه نیست

و چنان امامت جماعت می کرد که گویی روزهای دیگر است.

حقا که :

                              در  چنـین   مسـتی   مـراعـات  ادب

                              خـود نباشـد ور  بـود  باشـد   عجـب

                              جمع  صورت  با  چنین   معنی  ژرف

                              نیست ممکن جز ز سلطانی شگرف         ( مثنوی -دفتر سوم-بیت ۱۳۹۴و۱۳۹۳)

                                                                                                    دکتر سروش

و از نامه آن حضرت است که اندکی پیش از مرگ فرمود-پس از آنکه ابن ملجم-که لعنت خدا بر او باد- او را ضربت زده بود:

سفارش من به شما این است که :چیزی را همتای خدا مدارید و سنت محمد (ص) را ضایع مگذارید.

این دو ستون را بر پا کنید، از هر نکوهشی بکنارید.

من دیروز یار شما بودم و امروز موجب عبرت شمایم، و فردا از شما جدایم. اگر ماندم در خون خود مرا اختیار است ، و اگر مُردم مرگ مرا وعدگاه دیدار است. اگر ببخشم ، بخشش موجب نزدیکی من است به خدای باری ، و -اگر شما ببخشید ـ برای شما نیکوکاری .پس ببخشید.

                                                                                                  نهج البلاغه نامه ۲۳

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:48  توسط بهزاد جلالي  | 

بدانکه این وصیتی است از محمد بن عبدالله بر ابوذر غفاری:

ای ابوذر! خدای را عبادت کن که گویا او را می بینی ‌ پس اگر تو  او را نمی بینی او تو را می بیند بدانکه اول عبادت الهی معرفت و شناختن اوست.

ناب ترین تقدس ها وقتی شکل می گیرد که ما عارفانه به آن مقدس ایمان بیاوریم . من شادی کشف حقیقت را ایمان دارم ولی نمی دانم چگونه بدست خواهد آمد چون که من فقط خواستن بودم و اندیشه دیگری نکردم. ماه رمضان اساسا یک حرکت عاشقانه است و نه چیزی دیگر...

بر سفره های افطار و آن لحظه های دعا من از تو گرسنه ترم فراموشم مکن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:6  توسط بهزاد جلالي  | 

وقتی دلم تنگ شد

ضربان

هور هور تپنده ای که همه رشته های عصبی ام را متمرکز کرده

هر چند با نبض یا با تپش قلب

می تپاند خودش را در درونم

در درونم درونی شده

می تپاند   می فشارد

مگر خونش را

در رگانم.

زدوده شده دوده های خونمرگی

خواست ان او باشم

پری وار

            وارهیدم

من خواهشی انسانی از خدا هستم

دلم برایش

به تمامی تنگ شده

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط بهزاد جلالي  | 

کمی درد دل

در حالی گام هایم با شما زندگی را سپری میکنند که احساس سردی را در اعماق حضورم حس میکنم

( چهارمین ثانیه صدای زنگ ) زندگی در چشمان ما تلخ است با کمی طعم گس.چشمان شما تلخ

 است . ولبان من گس.

.

.

آی نون خوشک .... نمکی ی ی ی.....

خداوند یا بهتر بگویم خدای ما در اساس حرکت ما از نبودگی به بودگی گرمای غریزی ایجاد نموده

که در برخورد با زندگی  کمی در ما سرد می شود شاید با گناهانمان...

.

.

لبم سوخت عشق شما نعلبکی نداره؟

وقتی به شما فکر می کنم دلم گرم می شود که می بینیم  می فهمیم

ولی حالا پنجمین ثانیه ایست که خوابم برده و ساعت مدام در زنگیدن است

آقا ببخشید ساعت چنده؟

نمی شود گفت من یا شما فرقی نمی کند بفرما زندگی  بفرما تو هم در این جنجال وهیاهو

کمی با من زندگی کن این جریانی است که با هم بودنش به نفع ماست.

بهزاد وقتی برگشتی یه سطل ماست یادت نره؟ مهمون داریم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:53  توسط بهزاد جلالي  | 

در رطوبت زمان

خود را به اعداد می فشاريم
تا با پيامکی ارسال شويم
يا شماره ای که به هم ارتباطمان دهد
اينگونه است روزگار معاصر ما
زندگی می گذرد از آخرين پيچ  تاريخ
با هرزی مختصری
                 که رهايمان می کند
تا
     در رطوبت زمان
                      اکسيد شويم
اعتبار عشق من دائمی است
نگران طولانی شدن زمان مباش
عقلم را می فشارم در دست
تا احساس شوم
در تبلور تصویر
                 و عکس عقلی می شوم سرخ
خود را می فرستم به تمام مشترکینی که
هیچگاه در دسترس نمی باشند
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:58  توسط بهزاد جلالي  |