آبی سرد ، سبز و گاهی قرمز
حال من خوب است
دستت را در انحنای سی درجه
میل به بی نهایت ده
به دیگر گونه نوازشی
خدای من باش
روزگارم باش
و تو ای شیوه شنود در غرقاب شاعری
هم میهن زبانی من
در مستطیل های عمودی در این قفس
آزاده باش و باش
غم را بساز
در غربت سیاه چهره عبوس زمان ما
سر ریز کن به پرستش تو روح خویش
آزاده باش و باش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:0  توسط بهزاد جلالي
|
باختم قافیه را
درست مقابل چشمانت
وقتی دیگر باد نمی وزید تا گناهانمان را ببرد
پیچیده بودی در خود
در کوچه سر راست علی چپ
و قبر های سنگ
قد و نیم قد در مقابلم
در تاریخی ترین نقطه زمین
دیگر باد نمی وزید...
قشنگ!
انحنای بادام!
انگور چشم!
در تیتانیوم های مصنوع
انعکاست بی معناست
همان به که فیروزه باشی
نگاهم کرد بی لب گشودنی
- جهنم آغوشم لعلت می کند
صبور باش
- جهنمی !
طعم لبانت گس غوره !
گفتمش:
من انگور خراسانی چشیده ام
خیام در رگانم جاریست
مرا به مولوی مفروش
فروخت
و عشق قماری این چنین است
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:30  توسط بهزاد جلالي
|