هم هم همه
در انهدام همهمه ها
سر گيجه هاي درد و تهوع در شورزار شهوت و شب گريه ها
با اينهمه
اي گوش هاي دروني
در ضربه هاي چكش بر پرده سماخ
آواي جبرييل به محمد نمي رسد
آماج موج سركش كف هاي سرنوشت
هم هم همه
در هاي هاي همهمه ها
در انحناي منحني اعصاب خط خطي
همهم همه
لب ها به رنگ خون سياوش پريده بود
با اين همه هم هم همه
در حفره هاي حسرت تاريخ مشرقي
چشمان آريايي
و
الفاظ مفرغی
با هاي هاي همهمه ها
دوزخ تمام گشت
اي سينه ريز اساطير اين زمين
عشق شما
در هاون سرم
در سايش است
ٱ موسيقي كلام دري
در انعكاس قوس سفالي ميان آب
آبستن عصاره نوري از آسمان
با هاي هاي هلهله ها
در چارچوبه احساس هر كسي
اسليمي دهان اژدري مرگ خفته است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:9  توسط بهزاد جلالي
|
ترک جامگان
زمخت مردان کوير
-کندر به سرم زده-
لا لای شب گريه کدامين زنان
پلک بر مردم چشمانتان کشيده
گندم اگر نيست
انگور که مست کرده شما را
-شهد شراب مينو به کامتان-
و زرد خوشه انگشتانتان
کدامين شما مشغول زلف نوازی زنی است
کندر ای شب گرد خفته در کويرگان ستاره
زرتشت از ميان تو
به کشمر هبوط کرد
و حکايت آن بهشتی درخت
کوير جامگان . های!
شيار های خشمتان بر دل زمين
و از پيشانی من
سرنوشت چکه می کند
چه ساکتند چاه موتوران پر هياهو
و چه بی رمق
چوبی چرخ و
پاهای کویریتان
کجاست الله هوارتان
بر سر چاه
و بر سر چاه کن
روستای من کندر
دفینه ارواح مست
سرخی شراب بر زخم هایم
و ارتعاش دو تار در صدایم
آسمان چشم براه آبادی تو
و زمین
پا به ماه آزادی ما
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:36  توسط بهزاد جلالي
|
گرداگشت دستانم از موزون حرکتی
در کشاکش سیم ها و پردها
گوش به
عاشقانه نواهای وطنم
ارتعاشی که از عمق خاک می اید
دنگ دنگ
این ساز ها
به گوشم اشنا
خراسانی زمزمه ای در چرخشت ذهنم جاری
شبانه ستاره ها به ماه دل گره می زنند
خوب من!
نوای خورشید را به چشمانم بنواز
وسوسه ای مرموز از عمقی تاريک
ارام
در رگانم تزريق می شود
بند بند
وجودم از
شيطان سرشار
گيج و بی رمق در توهم شناوری
از قرص های خواب آور
بيدار گونه نيازی را
فرياد می زنم
کوک می کنم
زمان را به بوی کاهگل
خود را به گذشته می نوازم
از سل
لا
لای همين پرده های سه تار
همين پنجه های دوتار
حفره های احساس مسدودم
دست از رگانم بردار
نبض سکوتم برای تو نيست
شيطان
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 22:16  توسط بهزاد جلالي
|
سردابه سرديست
كه تن خويش
لجوجانه در آن مي كشي
با دالاني نمور
وباريكه ي تاريكي كه در فضا جاريست
سكوت ، طعم تلخي كه دهانت را مي شويد و
- هوس پرت شدن سوي فضايي دگر است
در سر من كه شده مقبره خاطره ها
دودي دوان
به مجراي حفره اي
مرموز
شيطان چهره مي كند
عزراييل
ميكاييل
مقربترين آدميانم
تو خود ديدي چگونه
دل هره اي خفيف
شيطان را به شفاعت من كشاند
- دل من گشته پريشان هوس هاي شما
مثل گيسوي سياه و يله ي باكره ها
موزون مي خواهندت
سردي آب و كاشي
به خواهش لمست
متبلور
روايت حضور در همين ثانيه هاي سربزيري
خونابه اي از آبريز پرستش جاري
از تمام جهت ها به سويت سر فرود مي آورم
از جانب جنوب
به محراب مسجدي
از غرب
به مذبح ديري، كليسايي
نورگير خلوت تاريكي را تجزيه كرد
و تو ادامه مي دهي ...
از شرق به مجمر آتشي
كهن تر از بلنداي سرو
به آتشكده اي
من بر هلاك تن خويش عجولم
- نتوان گفت كه دلبستگيم رسوايي است
همه ي شهر چو من دل شده ي ساحره ها
شُر
شرّه ي خون
در رگانت
خفه
من بر هلاك تن خويش عجولم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 23:42  توسط بهزاد جلالي
|