مرهم تو به زخمم باش ای درد توام درمان دردی کش جامم باش ای نوش كن كامان
در هاله اي از تردید من عمر به سر كردم خورشید جهان گشته از روز ازل پنهان
خشكيده لبانم باز از آتش جانسوزی تو ابر بهاری باش من ملتمس باران
از درد فراقت من بي هوش شدم ناگاه افسانه افسونگر گیسوی به باد افشان
تو عشق بسي پاكي،معشوق نه من باشم معشوق تو خود باشي عاشق نشوی آسان
بسیار من آسودم در خاك زمين آرام در سور بدم جانا تا باز كنم چشمان
بهزاد همه عمري خیره به نگاهت بود لطفي كن و دريابش تا پخته کنی خامان
و زمین میلیارد ها سال گردکی دلنگان ( در لهجه خراسان مرکزی به معنای آویزان)بود.
پا گذاشتم به آن دیوانه خانه
نه از آن رو که دیوانه باشم خاطر به آنکه
دیگران تحملم نمی کردند
خانه ای بود بزرگ با دیوانگانی کوچک
در حیاط را همیشه قفل داشتند
تا خودت را آزاد مپنداری
ولی هرگز آن در را در ذهنم قفل نکردم
خورشید بازی شرق به غربش را
ادامه می داد تا پیرم کند
من دیوانه نبودم
چون از دیوانگان خوشم نمی آمد
دیوانه چو دیوانه ببیند...
این آخرین دست نوشته ای بود که از خود دیوانه ام بدستم رسید
ناگزیر دهان مملو از آب باید کرد
اگر ناگهان گرسنه شوی
دست ها ناچار به کار دهان آیند
اگر غصه ای ، غمی ، بغضی در گلو و در دلت نشست
چشم ها بی تفاوت نخواهند بود
و آنگاه که مصمم بر رفتن شدی
پاها بی حرکت نخواهند بود
پس چگونه است که همه یک پیکریم
ولی سر در کار خویش
گفتیم دیگران ربطی به ما ندارند
مرگ انسانی بزرگ و یا حتی کودکی چهره به خاک خونین کرده
به من مربوط نیست
کاري مکن که از آن پوزش بخواهي، زيرا مومن نه بد مي کند و نه عذر مي طلبد و منافق هر روز بد مي کند و عذر مي خواهد.
به کوچه می زدم با توپ پلاستیکی
و گلی که همیشه کوچک بود .
آن وقت ها فقط خدا ، خدا بود
ظهر ها بزرگ آدم ها خواب می خوردند
و تاپ تاپ شعرم بر دیوار
لقمه را در گلویشان گیر میداد
شلوارم را چپه می پوشم
کسی مرا نشناسد